ارتفاعات زم زیران
هرگاه صحبت از حماسه سازان دفاع مقدس می شود نام هایی بزرگانی چون : شهید همت ،برونسی ،صیاد شیرازی،چمران،کاوه و...در ذهن ها نقش می بندد . شمال خراسان زادگاه مردان رشیدی است که رشادتشان درطول تاریخ نقش بسته است و چه بسا ابهت بسیاری از سرداران و فرماندهان ارشد جنگ به پشتوانه این مردان گمنام و غیور بوده است . برای یافتن خاطرات مردان دوران غیرت و شهادت راهی شهر شیران، شیروان می شوم گرچه .نامش را بسیار شنیده ام و حتی بارها از زبان مرحوم شهید" میثم " خبرنگار شهید کربلای 5 در شلمچه . که می گفت :" دیدن آقا رجب به برادران بسیجی روحیه می دهد، او از شجاع ترین برادران پاسدار در سپاه شهر ماست "....شاید بالغ بر سی سال است که نام اقا رجب در شیروان به بزرگی و عزیزی بر زبان جاری است . او یادگار ارزشمند دفاع مقدس ، همرزم شهید محمود کاوه و سردار قالیباف ، شهید محمد زاده و..است .وی فرزند محبوب شیروان زاده کوهستان و همراز طروات دره سبز پیر تاریخ " گلیان "است . رجب خبیری بزرگی که باید برای شناختش نه به گلیان بلکه باید به قله های حاج عمران و کردستان رفت و از تپه ماهورهای کردستان و پیرانشهر سراغ چکاچک شمشیرش را در جنگ با دشمن خونریز پرسید ؟ باید از فاتح این قله های تسخیر شده پرسید بدست چه کسی و چه کسانی آزاد شدی ؟؟؟؟؟ باید ارتفاعات " زم زیران " بزبان اید تا برایت از گریه شهید محمد کاوه و حماسه رجب خبیری در باز پس گیری 14 نقطه خاک ایران و تصرف شهرک "چووارتا " برایت سخن گوید: تا بشنوی حماسه رجب خبیری را ! حماسه ای که در ان خاکی را که اسیر چکمه های بعث بود به سجده گاه یاران تبدیل نمود .مردی که 4 بار ترکش و تیر خورد و 7 بار شیمیایی ! مدت ها بود حماسه آفرین استان را ارزوی دیدار داشتم تا این که زیارت این یادگار شهدا و فرمانده دلیر جبهه جنگ نصیب حقیر شد .پس با هدف باز نویسی و ضبط تاریخ شفاهی دوران دفاع مقدس جمعه 18 -2 1394 راهی شیروان می شوم از دوست عزیز بسیجی گرانقدر محمد غلامی گلیان ضمن احوال پرسی کمک گرفته و به اتفاق و محبت ایشان سوار خودروی جناب غلامی شده و بسوی گلیان براه افتادیم .از خیابان سعدی ،سپس " چلو" و "شیرکوه "و" تنسوان " و" ورگ " و جاده زیبای شاه جهان که با رویش گل های شقایق و قطرات نم و باران زمین اطلسی رنگ و زیبا و تماشایی شده گذشتیم به گلیان نزدیک شدیم . در بین راه محمد اقا غلامی از فرمانده جهادگر حاج رجب خبیری سخن می گفت که در زمان جنگ فرمانده و رزمنده بوده و بعد جنگ هم در جهاد سازندگی و عرصه تولید الگوی منطقه و استان شده برایم جالب بود چنین شخصیتی و قابل تحسین . سرازیری روستای گلیان را پشت سر گذاشتیم و وارد ابتدای دره .چشم اندازهای زیبا و بی نظیر با جنگلی انبوه و آب جاری نشان از بهشتی کوچک دارد که نشانه ای از خلقت خالق متعال است . وارد کوچه باغی می شویم وکمی بعد نزدیک منزل آقا رجب . استخر پرورش ماهی و مردی در حال کار . محمد غلامی با انگشت و لبخند فرمانده را نشان می دهد .من هم با خرسندی و شعف درونی سرعت گرفته وبا احوالپرسی گرم و صمیمانه ارادت خویش را ابراز می دارم . دقایقی از کار و استخر پرورش ماهی سخن گفت و بعد همراه دوستان دیگری که آنجا حضور داشتند به اتاق استراحت آقا رجب رفتیم . بعد ازصرف چای از آقا رجب خواهش نمودم تا اگر امکان دارد و منعی نمی بیند دقایقی کنم از خود و خاطراتش در جنگ بگوید . می دانستم که معمولا به سخن آوردن فرماندهان کمی دشوار است از این رو کمی با مزاح و استفاده از ارتباطات گذشته صحبت ها را به سمت جنگ و خاطرات پیش کشیدم وایشان بسیار عالی با روحیه باز و روی گشاده در برابر ضبط صوت قرار گرفتند و من اولین سوالم این بود که آقا رجب کمی از بیوگرافی خود و در ادامه از خاطرات خویش کمی بفرمایید ؟ حاج رجب خبیری چنین پاسخ دادند که :" حقیر فرزند محمد متولد 1342 گلیان تا سال دوم راهنمایی در مدرسه رودکی گلیان و از سوم راهنمایی در مدرسه انوشیروان شیروان درس را ادامه و دوره دبیرستان را در دبیرستان شریعتی مشغول تحصیل شدم که در سال دوم دبیرستان همزمان با تحصیل به دلیل شروع جنگ و تکلیف دینی و شرعی از دبیرستان وارد دانشگاه بسیج شده و درس معرفت و عشق و شهادت را افضل تر از همه درس ها دیدم و آموختم . برای اعزام به جبهه ثبت نام نمودم و اولین بار به پادگان محمد رسول الله سنندج آموزش نظامی اعزام و در همان استان هم به مدت 14 ماه بصورت بسیجی در سلسه عمیلت های بعثت انجام وظیفه نمودم و در پاکسازی کردستان شرکت داشتم . فرمانده اول من در واقع برادر حاج حسن رستگارفرمانده تیپ و شهید افیونی که فرمانده گردان بود غریب به 40 یا 50 مورد برای پاکسازی کردستان از دست کومله و دمکرات ها تحت امر وارد عملیات و رزم شدیم . آن روزها عناصر جدایی طلب و ضد انقلاب با حمایت دشمن سعی در جدایی کردستان و شهادت هموطنان و نیروهای اسلام را داشتندو ما هر هفته عملیاتی برای از بین بردن و پاکسازی کومله ها داشتیم و خوشبختانه نیروها از قدرت خوبی برخوردار بودند و من اولین رزم هایم را آن روزها در ارتفاعات و و کوهستان فرا گرفتم . انجا تصمیم گرفتم استخدام سپاه پاسداران شوم چون عمل به تکلیف را واجب دیدم . قریب یک سال و نیم بعد یعنی سال 1361 سه ماه به شیروان برگشتم وگردان های بسیج شیروان را با کمک دیگر برادران شکل و بنیاد نهادیم و من باز راهی جبهه شدم این بار در تقسیم نیرو به لشکر 5 نصر اعزام شدم و و در عملیات های خیبر ،و...شرکت داشتم . ابتدا دیدبان بعد معاون گروهان .و در مقطعی معاونت دیدبانی لشکر را بعهده داشتم . ماموریت من تا سال 1364 در پنج نصر طول کشید . اردیبهشت ماه سال 1364 برای مرخصی به شیروان باز گشتم به نماز جمعه رفتم در نماز جمعه سخنران پیش از خطبه ها شهید محمود کاوه بود که در انجا ایشان بیان داشت : که تصمیم بر این است که بچه های شمال خراسان چون روحیات کوهستانی دارند و با جغرافیای کوه و ارتفاعات و سرما و دما آشنایی دارند وارد تیپ ویژه شهدا شوند انجا من تمایل پیدا کردم مامور به تیپ شهدا شوم . بالاخره منتقل شدم و رزمم را با فرماندهی گروهانی در گردان امام سجاد با فرماندهی برادر چمنی آغاز کردم. در عملیات والفجر 9 شرکت کردیم . خوشبختانه پیروزی های چشگیری را در این عملیات بدست اوردیم .خصوصا گروهات تحت فرماندهی من خط شکن بود و در خط مقدم و سلسله عملیات های "ما مخلان" موفق به تصرف 13 نقطه جغرافیایی از ارتفاعات از دست رفته کشوررا باز پس گیری و با تکیه بر فنون و ایمان و اصل غافلگیری وارد شهرک "چووارتای " عراق شدیم و مناطق وسیعی را تصرف نمودیم . کاری که باید گردان های قبلی انجام می دادند ولی موفق نشده بودند ، اینک گروهان و گردان ما موفق به انجام آن شده بود . سردار شهید محمود کاوه وقتی خبر موفقیت را رصد کرد از خوشحالی گریست . و از ان لحظه علاقه و محبت کاوه به حقیر و نیروهای گروهانم چند برابر شد . چندی بعد عملیات کربلای 2 بعد از آن شروع و متاسفانه سردار ما یعنی برادر کاوه شهید شد . او انصافا با ابهت و محبوب بود . معتقدم ما سرمایه هایی عظیمی را در جنگ از دست دادیم زمستان سال 1365در عملیلت کربلای 5 تحت عنوان جانشین فرمانده گردان امام حسین در عملیات های کربلای 2و5 در قرارگاه خین عراق درتیپ ویژه شهدا انتقام خون پاک عزیزانمان را از دشمن زبون گرفتیم ومن بعد از عملیات سرنوشت ساز کربلای 5 از اوایل سال 66 و بعد از آن به عنوان فرمانده گردان قدرت الله وارد لشکر 5 نصر شدم و بعد هم در گردان فتح الله در خدمت رزمندگان اسلام بودم .همان ایام در جزیره مجنون تنها گردانی بودیم از لشکر پنج نصر که تا قطعنامه و بعد از قطعنامه و حتی در مقطعی همان ایام 6 ساعت جنگ تن به تن با بعثی ها پیدا کردیم . قطعنامه که رسما پذیرش و صلح اعلام شد . وقتی دیدم دیگر امنیت برقرار است و صلح صورت گرفته احساس کردم تکلیف را انجام داده ام و یک روز با چشمان خیس و هق هق گریه نگاهی به جای جای خط مقدم و سنگرها و پوتین ها و جفیه ها انداختم و با برداشتن قدری خاک مطهر شهدا بسوی زادگاهم بازگشتم .گرچه سالها از جنگ می گذرد اما خدای بزرگ شاهد است ارتباط با سنگرهای خونین را هیچ گاه حتی در سکوت و خروش کنار رود زلال گلیان فراموش کنم . یاد شهدا یاد همه خوبی هاست ولی چه کنیم که قسمت ما بازماندن از قافله شهدا بود ...با بیان خاطرات فرمانده گردان قدرت الله به جمع حاضر می نگرم چشم هایشان خیس است ، کسی چیزی نمی پرسد احساس کردم دل ها در خروش شد و روح به پرواز ! شاید فرمانده گردان قدرت الله باز سوی ارتفاعات "زم زیران "راه افتاده بود و ما بی خبربودیم ! ارتفاعات زم زیران . شادروز امانی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 1:17 توسط شادروز امانی
|